چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

جمعه, 1 مرداد 1389 توسط Never
پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

The End

پسته ُ لوژی

دوشنبه, 28 تیر 1389 توسط Never
شب ، تنهایی ، آبجو ، یک ظرف پر از پسته و از همه دردناکتر این که ظرفه دومی برای پوست پسته ها نباشه و مجبور باشی کنار همون پسته ها بریزیش، و دل خراش وقتیه که برای آخرین جرعه هیچ پسته ای بین اون همه پوست پسته پیدا نمیشه
The End

مجموعه نکات زندگی #14

شنبه, 2 خرداد 1388 توسط Never
زندگی بسیار کوتاه است. خطر کن، پای میز قمار زندگی بنشین! چه می توانی از دست بدهی؟ ما با دستانی خالی آمده ایم، با دستانی خالی هم خواهیم رفت. چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. فقط کمی وقت برای بازیگوشی، برای زمزمه آوازی دل انگیز باقی است، و زمان از دست رفته است. هر لحظه بسی گرانبهاست
The End

مجموعه نکات زندگی #13

سه شنبه, 12 آذر 1387 توسط Never
در دنيا دو گروه انسان وجود دارند: انسانهايي وجود دارند كه زياده خواه اند و هيچگاه از آنچه دارند لذت نمي برند. اگر چيزي كه خواهان آن هستند در اختيارشان قرار گيرد، باز هم بيشتر خواهند خواست و از آن لذت نخواهند برد. لذت بردن از زندگي را تا پايان عمر به زمان آينده موكول خواهند ساخت. زندگي آنان چيزي نيست مگر به تعويق انداختن هاي مكرر. هميشه فرداست و فردا. امروز بايد كار كنند. امروز بايد پول در آورند. فردا خوشي خواهند كرد. فردا لذت خواهند برد. اما اين فردا هرگز نخواهد رسيد، زيرا هميشه امروز است. بنابراين اينان بدون اين كه بدانند زندگي چيست، زندگي را سپري مي كنند. دومين گروه كساني هستند كه از آنچه دارند لذت مي برند و خودشان را براي بيشتر داشتن آزار نمي دهند. و معجزه اينجاست كه اينان هرروز چيزهاي بيشتري براي لذت بردن دارند. ظرفيت لذت بردنشان افزايش مي يابد. پيوسته لذت بردن را تمرين مي كنند و در آن ماهرتر مي شوند. تمام حواسشان زنده مي شود و بسيار تيز هوش مي شوند. جريان زندگي اشان پيوسته ژرف تر خواهد شد و هميشه به عمق حركت خواهند كرد
The End

مجموعه نکات زندگی #12

شنبه, 23 شهریور 1387 توسط Never
از اين لحظه به بعد خودتان را علت زندگي و دنياي خود بدانيد. منظور از جويندگي همين است؛ پذيرفتن كل مسووليت زندگي خود. فلاكت علت بيروني ندارد. علت آن دروني است، در حاليكه شما پيوسته مسووليت را به عامل بيروني نسبت مي دهيد. عامل بيروني فقط يك بهانه است. فلاكت از دنياي بيرون مي آيد، اما دنياي بيرون آنرا خلق نمي كند
The End

مجموعه نکات زندگی #11

چهارشنبه, 6 شهریور 1387 توسط Never
در دنيا فقط و فقط يك لذت وجود دارد و آن لذت آفريدن چيزی است. هر چيزی كه باشد: شعر، ترانه، قطعه ای موسيقی
تو تا زمانيكه چيزی را نيافرينی خشنود نخواهی شد. تو فقط با آفريدن می توانی در وجود خدا مشاركت بجويی. خدا آفريننده كل است و وقتی تو چيزی كوچك را در مقياسی كوچك بيافرينی، جزيی از خدا می شوی. اين يگانه راه پل زدن بر روی دره ميان تو و خداست … اوشو
The End

زير چتر باران

یکشنبه, 5 خرداد 1387 توسط Never

زير چتر سبز باران

برگ لرزان درختان

آيد به يادم دوباره

كوچه باغ پرسه گاهان

 

مي تراويد از نگاهش

شور و شرم كودكانه

مي سرودم زير باران

از نگاه تو ترانه

 

اگر از آن همه شوق و آرزو

      مانده در قلب تو هم بگو بگو

               زمزمه كن همه را به گوش من

                                       تا بگيرم بوي باران

گل هميشه بهار من بيا

       با گل خنده كنار من بيا

              تا همه هستيم از حضور تو

                                گل كند همچون بهاران

 

دم به دم افسانه مي خواند             در كنار گوشمان باد

نغمه هاي عاشقي را                    باد و باران يادمان داد

 

مي توانستم چو  لبخند                بر لبانت جان بگيرم

يا بلغزم همچو اشكي                  كنج لبهايت بميرم

 

 

اگر از آن همه شوق و آرزو

      مانده در قلب تو هم بگو بگو

               زمزمه كن همه را به گوش من

                                       تا بگيرم بوي باران

گل هميشه بهار من بيا

       با گل خنده كنار من بيا

              تا همه هستيم از حضور تو

                                گل كند همچون بهاران

 

 

در دل شب ديده ي بيدار من            بيند آن ياري كه دل را  آرزوست

چون بيايد پيش پيش مركبش       مرغ شب آوا برآرد دوست دوست

                                دوست  دوست …

The End