پسته ُ لوژی
دوشنبه, 28 تیر 1389شب ، تنهایی ، آبجو ، یک ظرف پر از پسته و از همه دردناکتر این که ظرفه دومی برای پوست پسته ها نباشه و مجبور باشی کنار همون پسته ها بریزیش، و دل خراش وقتیه که برای آخرین جرعه هیچ پسته ای بین اون همه پوست پسته پیدا نمیشه
شب ، تنهایی ، آبجو ، یک ظرف پر از پسته و از همه دردناکتر این که ظرفه دومی برای پوست پسته ها نباشه و مجبور باشی کنار همون پسته ها بریزیش، و دل خراش وقتیه که برای آخرین جرعه هیچ پسته ای بین اون همه پوست پسته پیدا نمیشه
داشتیم زندگی می کردیما
دستام رو باز کردم و می چرخیدم
شاده شاد
خسته شدم و وایسادم
اما همه چیز داشت دوره من می چرخید
دیگه نتونستم بایستم
خوردم زمین
سرم خورد به گوشه ی بزرگترین کتاب تاریخ فلسفی
حالا دیگه هیچی یادم نمیادحتی تو رو
دلم می گیره اما کاریش نمی شه کرد
باید همچنان خندید
بعضی وقتا دلم برای رویا هام تنگ می شه
دیگه مجالی برای فکر کردن به اونها نیست
تو هم می خوای مشتم رو باز کنی؟؟
نمی تونم دستت رو بگیرم
می ترسم دستام رو باز کنم
اونا رو خالی ببینی و تو هم بری
چند وقته که هرچی می خوام بنویسم از نظر اخلاقی ایراد داره
عکس هم که نمی شه گذاشت
یه سایت و بلاگ داریم که به درد (…) می خوره
جدیدا سایت اشعار شاعران بزرگ هم فیلتر شدن
شرمندم که اسمشون رو نمی تونم بگم
می ترسم خودمم فیلتر بشم
خیلی بده
بعضی وقتا دلم نمی خواد از چیزایی بگم که ناراحتم می کنه
اما وقتی خیلی ناراحتم همه تلاش می کنن که ببینن مشکل کجاس
نتنها نمی تونن مشکل حل کنن و بعضی وقتا به مشکل دامن میزنن
من هم تصمیم دارم که همیشه خودم رو شاد نشون بدم تا دیگه کسی از من برای ناراحتیم سوال نکنه
و […]
یه روزی احساس می کردم داشتن بعضی از چیزها می تونه باعث بشه که کمتر به گذشته فکر کنم
نه اینکه افسوس می خورم (شاید می خورم) ولی همیشه دعا می کردم یه طوری می شد ذهنم بطوره کل پاک می شد
آرزویه یک زندگی رنگی
و فکر می کردم اونایی که رنگی فکر می کنن حتما توانایی […]