بایگانی برای موضوع 'نوشته های نیمه خصوصی' Category

پسته ُ لوژی

دوشنبه, 28 تیر 1389

شب ، تنهایی ، آبجو ، یک ظرف پر از پسته و از همه دردناکتر این که ظرفه دومی برای پوست پسته ها نباشه و مجبور باشی کنار همون پسته ها بریزیش، و دل خراش وقتیه که برای آخرین جرعه هیچ پسته ای بین اون همه پوست پسته پیدا نمیشه

<

فراموشی

چهارشنبه, 1 خرداد 1387

داشتیم زندگی می کردیما
دستام رو باز کردم و می چرخیدم
شاده شاد
خسته شدم و وایسادم
اما همه چیز داشت دوره من می چرخید
دیگه نتونستم بایستم
خوردم زمین
سرم خورد به گوشه ی بزرگترین کتاب تاریخ فلسفی
حالا دیگه هیچی یادم نمیادحتی تو رو

<

هییی

دوشنبه, 9 اردیبهشت 1387

دلم می گیره اما کاریش نمی شه کرد
باید همچنان خندید
بعضی وقتا دلم برای رویا هام تنگ می شه
دیگه مجالی برای فکر کردن به اونها نیست

<

دَستام

یکشنبه, 4 آذر 1386

تو هم می خوای مشتم رو باز کنی؟؟
نمی تونم دستت رو بگیرم
می ترسم دستام رو باز کنم
اونا رو خالی ببینی و تو هم بری

<

چرا دیگه هیچی نمی نویسم

سه شنبه, 15 آبان 1386

چند وقته که هرچی می خوام بنویسم از نظر اخلاقی ایراد داره
عکس هم که نمی شه گذاشت
یه سایت و بلاگ داریم که به درد (…) می خوره
جدیدا سایت اشعار شاعران بزرگ هم فیلتر شدن
شرمندم که اسمشون رو نمی تونم بگم
می ترسم خودمم فیلتر بشم

<

ناراحت یا خوشحال

چهارشنبه, 28 شهریور 1386

خیلی بده
بعضی وقتا دلم نمی خواد از چیزایی بگم که ناراحتم می کنه
اما وقتی خیلی ناراحتم همه تلاش می کنن که ببینن مشکل کجاس
نتنها نمی تونن مشکل حل کنن و بعضی وقتا به مشکل دامن میزنن
من هم تصمیم دارم که همیشه خودم رو شاد نشون بدم تا دیگه کسی از من برای ناراحتیم سوال نکنه
و […]

<

هیچی نداره

دوشنبه, 31 اردیبهشت 1386

یه روزی احساس می کردم داشتن بعضی از چیزها می تونه باعث بشه که کمتر به گذشته فکر کنم
نه اینکه افسوس می خورم (شاید می خورم) ولی همیشه دعا می کردم یه طوری می شد ذهنم بطوره کل پاک می شد
آرزویه یک زندگی رنگی
و فکر می کردم اونایی که رنگی فکر می کنن حتما توانایی […]

<