فراموشی

داشتیم زندگی می کردیما
دستام رو باز کردم و می چرخیدم
شاده شاد
خسته شدم و وایسادم
اما همه چیز داشت دوره من می چرخید
دیگه نتونستم بایستم
خوردم زمین
سرم خورد به گوشه ی بزرگترین کتاب تاریخ فلسفی
حالا دیگه هیچی یادم نمیادحتی تو رو


2 نظر درباره “فراموشی” داده شده است.

  1. arezou گفت :

    dooost dashtam,ghashang bood (:

  2. مونا گفت :

    چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

    وسیع باش و تنها،

    سر به زیر و سخت…

نظر دهيد